تبليغاتX
..................... تو بگو

..................... تو بگو

چه دل نگرانی ای ؟ وقتی می دانم تو با منی ...با تو به دریا می رسم
خاطراتم را باد برد و دلم بر سر دار رفت
درست خاطرم نیست

اما به گمانم خیلی دور نباشد

زمانی که تورا انگیزه ام ساختم برای بودن

درست خاطرم نیست

اما نو گفته بودی خواهی ماند تا من بخواهم

نمی دانم باز

لعنت به این حافظه

به خاطر نمیاورم

آیا من خواستم که نمانی؟!!

در ذهن پر از خالی خودم

جستجوی می کنم

اما

کلمات با من قهرند اینبار

خیلی دلم می گیرد وقتی هرچه بیشتر فکر میکنم

کمتر یادم میاید زمانی را که گفته باشم :تو تنها انگیزه ی بودنم هستی وبس

خدایا چند وقت پیش بود ؟

نه بی فایده  هست

تو که می دانی انتهای حجم نوشته ام به کجا می خواهد برسد مگه نه؟

درست به خاطر نمیاورم آیا زمانی را که در کنارت بودم نیز کلمه برای حرف زدن کم آورده

بودم؟

چرا همش فکر می کنم من هر چه لازم برای گفتن بود برایت گفته ام ؟

جرا فکر میکنم که ذهنم تهی شده از هرچه زمان است و مکان؟

چرا من دیگر چیزی ندارم که به تو تقدیم کنم؟

درست یادم نمیاید

اما تصور می کنم آخرین ذرات محبت و عشق را هم به تو داده ام و چیزی دیگر در بساط

ندارم!

.........................................

۱-متاسفم انگار نوشته ام نیز چون وبلاگ قاطی شده و به هم ریخته .همش تقصیر ذهنم است که چیزی دیگر برای گفتن ندارد انگار.

۲-خجالت می کشم از خودم... حس بد مرگ منو گرفته همان حسی که دوست نداشتی ...خودت را به اون را ه نزن و نگو که دلیلش را نمی دانی ...

۳-راستی امروز چند وقت می گذرد از بودن شرم آورم و نبودن تو؟

۴-مرا چه می شود گویا هرچه تاریخ بود از ذهن مغشوشم گریخته است ...!!

فکرش را بکن نسیم با یک ذهن خالی از تاریخ وزمان ...چندش آور است نه؟

۵-راستی الان تو چه فصلی هستیم؟گرما یا سرما؟بی فایده بودن من از همین جامعلوم می شود

من چیزی دیگر برایم نمانده تا بگویم و تو ندانی ...بدبختی بزرگیه مگه نه؟

 

دست و پا زدن دلم تماشایی ست

در جست و جوی نفسی در هوایی که

تهی از نفس است

پرسه زدن های گاه و بیگاه من

در کوچه پس کوچه ی یاد بودها

واشک هایم که دیگر خشک شده از سر چشمه

واین سوال بی جواب پر از ابهام

به کدامین جرم؟!!

بار دیگر نگاه می کنم

به طناب داری که از سقف آویزان است

وتنها صندلی بر جا مانده از همه ی زندگی

وبه تماشا نشسته ام

دست و پا زدن دلم را

رایگان ...مفت ِ مفت

بی بهانه...بی بها !!!                                    

  دل بر سر دار ....                                                  

 ..............................................

لحظه ای سخت تصمیم گرفته بودم وبلاگ را حذف کنم اما مگر می شود حذف وبلاگ یعنی حذف تو ومن هرگز هرگز نمی توانم تورا از دلم حذف کنم

می دانم تو از این حرفم بدت میاید اما تا ابد تو را در قلبم باقی می گذارم این حرف دلم هست

هرکسی می خواهد بدش بیاید با نه !!!

زخم کهنه ی نبودنت را به رویم نمیاورم و دیوانه وار هروقت که دلتنگت شدم (که لحظه هایش کم نیست ) اینجا خواهم نوشت و تمنا می کنم کسی بدش نیاید خصوصا خود تو که ....

********راستی من یه کار شرم آور کردم نوشته ات رو فقط یکبار خوندم و حذفش کردم حتما می دونی کدومش رو میگم.... آخه عزیزم بدجور دلم رو به درد آورده بودی.... دردی که آخرش بعد چند ماه منو راهی بستر کرد خیلی عجیبه نه من ...نسیم ...نوشته ی تورو حفظ نکرده حذفش کرد ...هه ..اینم از اون چیز هایست که بقول مادر بزرگم :آدم نمیره و از نسیم چیزها ببینه ...

 

 

 

 

 

+نوشته شده در دوم مرداد 1387ساعت23:24توسط نسیم |
باتو من همیشه روشنی را می دیدم و بس ...
به تاریکی نگاه میکنم

-ساعت از نیمه شب با هم بودن خیلی وقت

است که گذشته -

فکر می کنم و فکر

که آیا

شبانی را که با تو بوده ام نیز

هوا ،شب را به تجربه نشسته بود؟

یادم نمیاید

من جز روشنی چیزی را به خاطر نمیاورم                       

 

نسیم - سی ام تیرماه - این شاید آخرین پست من باشد

گفتم شاید چون همه چیز بستگی به کسی دارد که وجودم با او گره خورده ....تا ...

بی خیال هذیانی بیش نیست ....به دل نگیرید

 

وبلاگ سارا به روز شد

در شب داغ تابستان که ساعت هایش کش میاید

برای یکی از شیرین زبان ترین کودکان که خداوند آفریده دعا می کنم

 وسلامتش را از خداوند می خواهم

خدایا دلم پر از درد است تو خودت گفتی

 به آنانی که دل شکسته هستند نزدیکی پس به دل شکسته ی

ما رحمی کن ...گریه هایمان را ببین و به او سلامت را برگردان

آمین

 

 

+نوشته شده در سی و یکم تیر 1387ساعت14:2توسط نسیم |
کم نیاورد...
....بدجوری نفسش تنگ شده بود ...فکر می کرد هر لحظه احساسش لو می ره ...چاره ای نداشت باید میزد بیرون بره یه جایی بشینه و کمی نفس بکشه ...بی اراده بلند شد و گفت :من میرم بیرون هوا بخورم ...شوخی هارو هم نشنیده گرفت ...واقعا براش سخت بود ...عین وقتی که سیخی داغی رو تو تن یه اسب میذارند و به اصطلاح داغش می کنند ...حالا چرا اسب؟!!!خودش هم نمی دونست ...داشت هذیون فکر می کرد ...همه هذیون میگن اما اون فکرش همیشه هذیون بود ....اومد بیرون ...او هم اومد ...واقعا می دونست تو اون لحظه تو دلش چی میگذره؟....حتما می دونست ...او همیشه قبل از اینکه حرفی میزد می فهمید که تو فکرش چه هست و می خواد چی بگه ...حالا هم حتما دلیل فرارش رو از تو اتاق فهمیده بود ...داشت کم میاورد ...خدا خدا می کرد که بتونه مثل همیشه خونسردیشو حفظ کنه ...داشت میلرزید ...اما گرمش بود داغ کرده بود ...تب داشت ...نذاشت کسی بفهمه که دستاش دارند میلرزند ...با اینکه می دونست که هیچ چیز از چشمان زیرک او پنهان نمی موند ...همین امروز خودش ازش تعریف کرده بود که چطور تونسته ماری رو که جلوی ماشینش بود رو ببینه و ترمز کنه!!!پس میشد انتظاراینو داشت که می دونست تو دلش چی میگذره ...کم نیاره...کم نیاره...همه ی فکرش همین بود ...نگاهش رو که به او می انداخت از خونسردیش لجش می گرفت...هرچند که بیشتر به این فکر می کرد که او هم بی تاب است بی تاب تر از خودش ...یادش نمیاد چه گفته بودو چی شنیده بود اما می دونست داره چرند میگه و همه ی حواسش به اونه ...به چهره ی نازش ...به معصومیتش وبه اینکه خدایا آیا میشه اونم مثل من درست همین حالا بی تاب باشه ؟!!!

.

.

.

.

نکته:

۱-چه کیفی می کنم از اینکه می بینم تو هم نیز لحظاتت سرشار از من است !!!

۲-همرنگ گونه های تو مهتابم آرزوست       چون باده ی  لب تو می نابم آرزوست

۳-دوست من ،آقا جواد یا هرچیز دیگر من یکبار در وبلاگتان اومدم و خواستم که مطالب را با ذکر منبع بنویسید اما عملی نکردید .متاسفم که شما از گله ی دوستانه ام رنجیدید اما چاره ای نداشتم من نوشته هایم را برای کسی می نویسم و مخاطب مستقیم داره دوست ندارم جایی تکرار بشه ...

۴-خوب فکر کنم خودمو لو دادم آره بابا مخاطب دارم خوبش هم دارم

۵-دمت گرم رفیق ....رفیق تنهاییهایم ...رفیق همه ی لحظاتم ...

۶-راستی چرا روز عزای کسی رو، روز معلم نام نهادند؟؟نمیدونم ایییییی به خشکی شانس !!!

۷-ماروز جهانی شو بی خیال شدیم حالا این که جای خود داره

۸-سیه چشمی به کار عشق استاد به من درس محبت یاد داد

۹-داره یواش یواش دل تنگت میشم ...هیس سسسسس صداشو در نیار که امروز بهت چی

 گفتم

+نوشته شده در هشتم اردیبهشت 1387ساعت20:48توسط نسیم |
دوست دارم جای کی باشم!!!؟
...از دیشب هی دارم فکر می کنم ...فکر ...فکر.....

به تو؟

خوب اون که فکر مدام منه ....اما از دیشب تا خود خود الان دارم به این فکر می کنم :

دوست دارم جای کی باشم ؟ای وای مثل اینکه باز بد مطرح کرد م

خدا بکشه منو که اینقدر حرصت میدم

خوب بذار توضیح بدم ...

ببین ،داشتم به این فکر می کردم که آیا من دوست داشتم مثلا برای تو به جای کسی دیگری

بودم؟مثلا همون کسی که بهت نزدیکه ؟وتو اونو دوست تر داری؟

یا همون نسبت نزدیک رو آیا دوست داشتم باهات داشته باشم؟

نمی دونم تونستم برسونم ؟

یعنی ما آدمها گاهی دوست داریم جای کسی باشیم و شاید برای این جای کسی بودن خیلی هم حسرت می خوریم ..آه می کشیم و ای کاش می گوییم ...گاهی هدف مان شدن همان کس می شود وآنوقت است که خود واقعی و هویت مان این وسط یه جورایی گم میشه !!!اون شدیم اما دیگه خودمان نیستم حال چه در تخیل چه در واقع ....دچار همان خواست ها وایده آل هایی او می شویم و خواست ما این وسط از بین می رود ....

خلاصه به این قضیه خیلی فکر کردم (حتی دیروز که باهات بودم داشتم تصور می کردم آیا دوست داشتم جایگاهم عوض شود ؟گاهی که بهت چشم می دوختم از خودم می پرسیدم دوست دارم الان کی بودم وباهام چگونه برخورد میشد )

....و...وچه دیروز چه در جواب تمام فکرهایم تا خود الان فقط به یک پاسخ رسیدم مستحکم وقاطع :

نه من دلم نمی خواست جای کسی بودم ....من حتی دلم نمی خواست تو مرا بیشتر از آنچه که الان هست  دوست داشته باش ....من می خواهم درست در همین جایگاه و به همین نسبت دوستت داشته باشم ...می خواهم با هویت اصلی خودم درست  هما نطور که هستم دوستم داشته باشی و بخواهی با من باشی ...مگر شیرینتر از لحظه هایی که بعد قرن ها همدیگر را می بینیم میتوانست وجود داشته باشد؟مگر طعم شیرین بوسه هایت می توانست از این بالاتر باشد ....؟مگر گرمای عشقت از این بیشتر می توانست داغم کند؟....مگر می توانستیم خاطراتی بالاتر از اینروزها برای هم بسازیم؟...مگر تو ومن غیر خودمان می تواند کسی دیگر ببیند زمانی که  نگاهایمان به هم دوخته می شود؟....دلهایمان چی ؟مگر از این تندتر می توانست بتپد وقتی دستهایمان با هم درتماس بود ؟...مگر دلهره برای هم و دل تنگی هایمان می توانست بیشتر از این که الان هست باشد ؟....کجا می توانست برای مان لبخندی بیشتر از آنچه که با بودن در کنارهم مثل الان فراهم آورد؟...کدام حرف می توانست شادترمان کند؟...چقدر بیشتر از الان می توانستیم به هم بگوییم :دوستت دارم؟....فکرهایمان چه لحظات بیشتری می توانست متعلق به هم باشد که الان نبست؟....نگرانی هایمان برای لحظات بد زندگی مان آیا می تواست بیشتر از این باشد ؟...

نه......سوگند به بزرگی خدا نه.....پس من چرا بخواهم جای کسی باشم ؟....چرا بخواهم حسرت بخورم ؟سوگند ...باز هم سوگند به چشمانت که از همه چیز در این دنیا دوست تر می دارمش من اگر ۱۰۰بار هم زاده می شدم باز دوست داشتم همین موقیعت الان را در نزدت داشتم و همین قدر دوستت داشتم نه بیشتر نه کمتر (الانش هم دوست داشتنم نهایت ندارد )

من می خواهم برایت نسیم بمانم ....تاتو همیشه با لبخند بگویی :نسیم اینجا...نسیم اونجا ...نسیم همه جا ....دوستت دارم گل من ....محبوبم دوستت دارم ... خودم وبا هویت خودم دوستت دارم ...دیدارمان هم هر وقت تو اذن بدهی ...ای  به روی  چشم...

+نوشته شده در هفتم اردیبهشت 1387ساعت21:43توسط نسیم |
زلال بودی
....گل من ،محبوبم، زلال بود ی به زلالی همین آب دریاچه ی ولشت

....این همه بامن بودی و من نمی دانستم ...اینهمه در تو بودم وباز نمی دانستم!

راستی که من چقدر هنوز نمی دانم .!!!

کجا می توانم از تو مهربانتر بیابم؟!

برای بودن و رسیدن و دیدن و بوسیدنت دیگر عجله ای ندارم تو همه را به من

به یکباره دادی ........گل من ....آیا می توانم از احساسم بگویم ؟!!

 

***برای همه لحظه ها ازت ممنونم

 

                                                                                   نسیم

+نوشته شده در ششم اردیبهشت 1387ساعت22:48توسط نسیم |
دل نازک
از حرفت سخت آزردم

اما از تو هرگز !!

شاید اینروزها

از دل من نازکتر نتوان مثال زد

می خواهم بغضم را رها کنم

شانه ای آیا هست؟                                 نسیم

.

.

.

درد ی است  درد عشق که هیچش طبیب نیست

                                             گردردمند عشق بنالد ،غریب نیست

 

+نوشته شده در دوم اردیبهشت 1387ساعت16:23توسط نسیم |
امروزروزی نواست .

این دنیای من است که امروز،ازنوبنیاد می یابد.

سراسرحیاتم راگذرانده ام تا چنین روزی فرارسد ،

این لحظه این روز همچون لحظه های دیگر در طول ابدیت خوب وگرامی است.

برآنم که ازاین روزولحظه لحظه آن بهشتی زمینی بیافرینم.

امروزروزبخت من است.

امروز را توبه من ارزانی داشتی واین:

بخت من است

+نوشته شده در سی و یکم فروردین 1387ساعت23:28توسط نسیم |
می دونم که هستی
...آره عزیزم می دونم که هستی ...هیچ وقت ذره ای تردید نداشتم .

چه کنم این دلم گاهی سر ناز کردن می گیرد و اینگونه تورا به خشم وا میدارد .

نمی روم .جایی نمی روم ...من بی خورشید در پی هیچ جایی نخواهم بود.

"هرچند که نه آمدن دلبخواه ماست      نه رفتن ،آوازی که به اختیار ..."**

با همه ی اینها تو بدان تا تو نخواهی من هم اینجایم گرچه گاهی گند می زنم

ولی هستم ....امروز روز محشری بود برایم ...گاهی به خود می گویم تو

توانستی  به تما م پرسش های بی پاسخم جواب باشی !!!

دیگر هیچ ای کاشی در نوشته هایم نخواهی دید ...

تو پاسخ همه ی حسرت هایم هستی  ....باور کن این حرف را ازمن

قبل از آنکه بخواهم به جانت سوگند بخورم و شرمنده ی دل شوم .

.

.

.

**سید علی صالحی

**همیشه وقتی وادار می شوم به جان تو سوگند بخورم

 تا چند روز حال دلم خراب می شود و نگران اینم که نکند

 جایی اشتباهی شود وجان عزیزت ....نه حتی نمی توانم فکرش را بکنم .

**تو تا ....انجایی که تا ی من است محبوبترین من هستی .

**آرزویم برایت همان آرزوی همیشگی ست (همانی که در اول این وبلاگ نگاشته ام)

+نوشته شده در سی ام فروردین 1387ساعت22:23توسط نسیم |
...سرطان

این روزها عجیب سرطان می خواهم

( آن هم از نوع خون و حاد )

می خواهم بیاید و ریشه بدواند در بند بندِ وجودم

و خون بالا بیاورم درد هایم را

و بعد

موهایم شاخه شاخه شود

تو بیایی و طاسی ام را بخندی

و من

خنده ات را عاشقانه لبخند بزنم

 

دست هایم را بالا بیاورم و بگویمت :

میبینی

حالا دیگر می توانم با همین انگشت ها

روزهای داشتنت را بی هراس نداشتنت بشمارم

 

و زل بزنم چشم هایت را

و رنگ نگاهت را

برای روزهای مبادای ندیدنت ذخیره کنم

و آرام

جوری که تمام آنها که چشم دوخته و گوش تیز کرده اند

دیدن و شنیدمان را

نبینند و نشنوند

درگوشت زمزمه کنم

که من زنده بودن بی تو را تاب نمی آوردم

و

بمیرم.

 

 

 

عجیب سرطان می خواهم ...

 

.

.

.

*شعر  از این وبلاگ می باشد توسط لیلای عزیز 

 

وقتی خوندمش انگار این من بودم که برای تو می گویم

 

 هرچند بعضی کلماتش باید جابجا شود

 

مثل این:

 

...این روزها عجب سرطانی دارم ...

 

موهایم شاخه شاخه .....

 

خلاصه دیدم باید بذارمش اینجا

 

چون دوسش داشتم و با کلماتش انگار با تو حرف می زنم

 

لیلا جان ممنونم که اجازه دادی

 

*

*

*

 

می دونم آهنگ وبلاگ هیچ تناسبی با مطالبش ندارد

 

ولی تو که می دونی چرا مگه نه؟

 

                                                                            نسیم

+نوشته شده در بیست و نهم فروردین 1387ساعت20:21توسط نسیم |
نبود

.

.

نیست

.

.

نخواهد بود ....

.

.

نخواست ؟

.

.

نمی تونست؟

.

.

نمی دونم...همین

+نوشته شده در بیست و پنجم فروردین 1387ساعت14:6توسط نسیم |

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ